مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

417

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

داده ، گفت : بر من ببخشائيد كه به خدا سوگند من به اين كار راضى نيستم و بر من بسى دشوار است كه شما را بدينسان ببينم . اميدوارم كه خداى تعالى شما را از اين محنت رهائى دهد . ابو اسحق چون آن حالت بديد و اين مقالت بشنيد ، در عجب شد . پس از آن عبد اللّه فاضل ، سفرهء طعام از بهر سگان گسترده ، بدست خود ، لقمه در دهان آنها نهاد تا سير شدند . دهان آنها را پاك كرده ، سبو برداشت و آب بايشان بنوشانيد . پس از آن سفره و سبو و شمع گرفته ، خواست كه بيرون آيد . ابو اسحق سبقت كرده ، بسوى تخت خويش آمده ، بخفت . عبد اللّه فاضل ندانست كه ابو اسحق در پى او بوده و بر كار او آگاه گشته است . آنگاه عبد اللّه ، سفره و سبو در مخزن گذاشته ، بغرفه درآمد و دولاب گشوده ، تازيانه در آنجا بگذاشت و جامه بركنده ، بخفت . ابو اسحق ، بقيت آن شب را بيدار بود و در آن كار عجيب ، فكرت ميكرد . چون بامداد شد ، برخاسته ، دوگانه بجا آوردند و قهوه و شربت خورده ، بديوان برآمدند . و ابو اسحق را همه روز ، خاطر بدان نكته مشغول بود ولى آشكار نمىكرد و سبب حادثه از عبد اللّه نمىپرسيد . در شب دوم و سيم نيز عبد اللّه با سگان چنان كرد كه شب نخستين كرده بود . و ابو اسحق هردو شب ، كردار او را مشاهده ميكرد . چون روز چهارم شد ، خراج در پيش ابو اسحق حاضر آورد . ابو اسحق خراج گرفته ، روان شد و چيزى بعبد اللّه آشكار نكرد و همىرفت تا ببغداد رسيد و خراج بخليفه تسليم كرد . خليفه سبب ديرماندن خراج بازپرسيد . ابو اسحق گفت : ايها الخليفه ، نايب بصره ، خراج آماده كرده ، همىخواست كه بفرستد . اگر من يك روز ديرتر ميرفتم ، خراج را در راه ملاقات ميكردم . و لكن از عبد اللّه بن فاضل چيزى ديدم كه مرا عجب آمد و در تمامت عمر چنان كار نديده بودم . خليفه گفت : اى ابو اسحق ، چه ديدى ؟ گفت : سه شب او را ديدم كه دو سگ را با تازيانه همىزد . پس از آن طعام و آب بديشان داده ، آنها را مينواخت و آنها را دلدارى ميداد . و من در مكانى كه او مرا نميديد ، ايستاده ، برو نظاره ميكردم .